کلاس پنجم که بودم

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »

«پناه»
میبرم «به خدا»،

از عـیبی که،
«امروز» در خود می بینم،

و
«دیروز»
«دیگران را» به خاطر،
«هـمان عیـب» ملامت کرده ام.

محتاط باشیم، در  «سرزنش» و «قضاوت کردن دیگران».

وقتی
نه از «دیروز او» خبر داریم و نه از "فردای خودمان"

/ 0 نظر / 12 بازدید